داستان لیموترش

داستان پند اموز مادربزرگ

داستان پند اموز

 مادربزرگ

مادربزرگ بی قرار بود.
آن شب، آخرین شبی بود که او در کنار ما سپری می کرد.
فردا قرار بود پدر، او را به خانه سالمندان ببرد.
مادر دیگر نمی خواست او در کنار ما باشد.
مادربزرگ حرفی نزد، فقط به چهره تک تک ما نگاه کرد.
او می خواست پیش ما بماند.
ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادربزرگ به اتاقش رفت.
فردا صبح، هرچه صدایش کردیم از خواب بیدار نشد.

  1 دیدگاه

  1. salm   •  

    تاسف بار
    رفتار بعضی از ما ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − 9 =