داستان لیموترش

داستان پیرمرد کفاش

داستان پند اموز

داستان پیرمرد کفاش

کیمیا فاضلی

پیرمرد لاغر و نحیفی بود، لباس های مندرس ولی تمیزی داشت.
با دستان پینه بسته، تابستان و زمستان کنار خیابان می نشست و کفش می دوخت.
سرما و گرما هم سرش نمی شد، انگار سرما را حس نمی کرد.
مشتری ای نداشت، ولی اگر هر از گاهی کسی راه گم می کرد و مشتری اش می شد، پیرمرد ثابت می کرد بهترین کفاشی است که تا به حال دیده است.
فقط شانس نیاورده بود.
با ماشینی شدن دوخت کفش، حرفه سنتی او هم از بین رفته بود.

هر روز صبح که از آن خیابان عبور می کردم می دیدمش.
در سرمای زمستان که اشک از چشم جاری می شد و دست در جیب به راهم ادامه می دادم، دستان نحیف او را می دیدم که هم چنان مشغول تعمیر کفش بود.
مریض نمی شد؟! مگر می شد در آن سرما کنار خیابان نشست و کار کرد؟!

یک روز ظهر که صدای اذان همه جا را پر کرده بود، جوانی را دیدم که غذایی برایش آورد و گفت حاج آقا، می دانم این روزها مشتری نداری، برای همین این غذا را من برای شما گرفتم.
پیرمرد لبخندی زد و گفت لطف داری، تشکر، ولی نمی توانم قبول کنم.
نگران نباش پسرم، غذا دارم، یک نفر آدم که خرجی ندارد.

آن روزبود که آرزو کردم ای کاش کفشم پاره می شد.
در سرمای زمستان و روز های متمادی هم چنان می دیدمش، ولی نمی توانستم به او نگاه کنم.
آنقدر بزرگ منش بود که تحمل نگاه کردن به چشمان معصوم و مظلومش را نداشتم.
انگار در مقابل عزت نفس او شرمنده می شدم.

روزی که کفشم پاره شد به سراغش رفتم، ولی به جای او برگه کاغذی همراه با عکسش را بر دیوار دیدم.
اشک در چشمانم حلقه زد، کاش آرزوی دیگری کرده بودم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 5 =