داستان امام حسین(ع) و راهب,داستان امام حسین(ع),داستان مذهبی٬ داستان های اخلاقی٬ داستان های دینی٬ داستان های مذهبی٬امام حسین(ع) و راهب

داستان امام حسین(ع) و راهب

داستان امام حسین(ع) و راهب


به هنگامی که سر امام حسین (علیه السلام) را به شام می بردند، در جایی به نام قنسرین فرود آمدند.
راهبی، از صومعه خود نگریست و متوجه پرتویی شد که از دهان سر بریده تا آسمان سر کشیده است.
پیش آنان آمد و ده هزار درهم به ایشان داد و سر مطهر را از آنان گرفت و با خود به درون صومعه برد.

در این هنگام آوای سروشی را شنید که می گوید خوشا بر تو و خوشا بر هر که حرمت این سر را پاس بدارد.
راهب سر بلند کرد و عرضه داشت پروردگارا، به حق حضرت عیسی (علیه السلام) سوگندت می دهم که به این سر فرمان دهی تا با من سخن بگوید.

سر مطهر به سخن آمد و پرسید که چه می خواهی؟
راهب پرسید تو کیستی؟
فرمود من پسر محمد مصطفی و پسر علی مرتضی و پسر فاطمه زهرا و کشته شده در دشت کربلایم، من مظلوم تشنه ام و سکوت فرمود.
راهب، چهره بر چهره سر نهاد و گفت چهره از چهره ات بر نمی دارم تا بگویی که به روز رستاخیز شفیع من خواهی بود.

سر دوباره به سخن آمد و فرمود که باید به آیین جدم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) برگردی.
راهب گواهی به یکتایی خداوند متعال و پیامبر داد و سر مطهر، شفاعت را برای او پذیرا شد.
چون صبح شد، سپاهیان سر را از راهب بازستاندند و درهم را برداشتند و چون از آن منطقه گذشتند، به درهم ها نگریستند و دیدند به سنگ مبدل شده است.

منابع:
۱. مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب، جلد ۴، صفحه ۶۰
۲. تذکرة الخواص، سبط ابن جوزی، صفحه ۱۶۳

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 + پنج =