داستان,داستان پند اموز,داستان های پند اموز,داستان فروتن,داستان های امزنده فروتن,داستان اموزنده,داستان های اموزنده,مجموعه داستان اموزشی,حکایتی عبرت آموز

داستان مهربانی با حیوانات

داستان کوتاه

داستان مهربانی با حیوانات

 بوستان سعدی

روزی در راهی می رفتم.
جوانی را دیدم که گوسفندی به دنبال او می دوید.
گمان کردم ریسمانی که بر گردن گوسفند است، او را در پی جوان می کشد.
او ریسمان را از گردن گوسفند باز کرد و گوسفند همچنان به دنبال جوان می دوید.
دانستم که گوسفند به سبب محبتی که از جوان دیده است، از پی او می دود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 + 14 =