داستان لیموترش

داستان نبرد عقاب ها

داستان کوتاه

داستان نبرد عقاب ها

روزی بر فراز چراگاهی بزرگ، گوسفندی با بره اش در حال چرا کردن بودند.
عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی، گوسفند و بره اش را برانداز می کرد و می خواست به پایین بیاید و شکارش را بگیرد، اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در آمد.
هنگامی که این دو رقیب همدیگر را دیدند، با فریادهای خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز کردند .

گوسفند نگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره خود رو کرد و گفت چه شگفت کودک من، این دو پرنده شکوهمند با هم نبرد می کنند تا از مقدار بیشتری از آسمان بهره مند شوند.
آیا وسعت این فضای بیکرانه برای هر دوی اینها کافی نیست؟
بره کوچک من، ای کاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت صلح و دوستی برقرار باشد.
بره در حالی که معصومانه به آن دو عقاب می نگریست، این آرزو را در قلب کوچک خود تکرار کرد.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده + 4 =