داستان لیموترش

داستان عصر ارتباطات

داستان پند اموز

داستان عصر ارتباطات

 بابک اسحاقی

فکر کن، خیلی هم دور نه، همین سی سال پیش که خیلی ها توی خانه شان تلفن ثابت هم نداشتند، بابا و مامان های ما وقتی که دلشان برای دوست و آشنا تنگ می شد، شال و کلاه می کردند و پا می شدند از این سر شهر می رفتند آن سر شهر یا از این شهر به شهر دیگر، سرزده و بدون هیچ تشریفاتی.
اگر صاحب خانه منزل بود، دیداری تازه می کردند و اگر هم نبود، چند دقیقه ای همان جا می نشستند و وقتی از آمدنش ناامید می شدند، با یک تکه گچ روی در می نوشتند آمدیم، نبودید.

حالا بچه های همان بابا و مامان ها، همگی توی جیبشان، گوشی تلفن همراه دارند که می توان در هر ساعت از شبانه روز در هر کجای جهان با طول و عرض دقیق جغرافیایی رهیابی شان کرد.
اما خودشان را last seen recently می کنند که دوست و فامیل و آشنا، یک وقت در ساعت خواب و بیداری شان فضولی نکنند و خیلی هایشان هم تلگرام های انگولک شده ای دارند که اگر یک وقت برایشان نوشتی:
“سلام، چطوری؟”
پیام شما دو تا تیک نخورد که مبادا مجبور باشند جواب سلامت را بدهند.

مگر قرار نبود این وسایل ارتباطی، ما را با هم بیشتر دوست کند؟
مگر قرار نبود به هم نزدیک تر بشویم؟
پس چرا این طوری شدیم؟
عصر ارتباطات، ارتباط آدم ها با هم را آسان تر کرده اما بهتر، نه!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − 4 =