داستان لیموترش

داستان مرگ انسان مثل خاموشی ساعت

داستان عاشقانه

داستان مرگ انسان مثل خاموشی ساعت

به ساعت نگاه کردم.
۰۶:۲۰ دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم، بعد پا شدم و به ساعت نگاه کردم.
۰۶:۲۰ دقیقه صبح بود.
فکر کردم هوا که هنوز تاریک هست، حتما دفعه اول اشتباه دیده ام.
دوباره خوابیدم.
وقتی پا شدم هوا روشن بود، ولی ساعت باز هم ۰۶:۲۰ دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم، باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.
به این کارها عادت نداشت، من هم توقع نداشتم.

آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.
بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت، مرتب و همیشگی.
آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
بودنشان برایت بی اهمیت می شود.
همین طور بی ادعا می چرخند، بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یک دفعه روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.
قدر این آدم ها را باید بدانیم، قبل از ۰۶:۲۰ دقیقه …

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × 2 =