داستان لیموترش

داستان بابا کجاست

 

داستان عاشقانه

داستان بابا کجاست؟

مادر سراسیمه وارد اتاق می ‌شود و دخترک را صدا می ‌زند.
زهرا، بدو مادر، زود لباس‌ هایت را بپوش.
دخترک هم که از عجله و استرس مادر نگران می ‌شود، شروع به پوشیدن لباس ‌هایش می ‌کند.
پیراهن سرخابی اش را از کمد بیرون می ‌آورد و می ‌پوشد.
روسری گلدارش را از پشت محکم می‌ بندد و می ‌گوید مامان، حاضرم.

بلافاصله مادر دستش را می ‌گیرد.
کشان کشان، کفش ‌ها را پوشیده و نپوشیده، از خانه خارج می ‌شوند.
مادر آنقدر تند حرکت می ‌کند که زهرا جا می ‌ماند و می ‌گوید مامان، یواش ‌تر، دستم کنده شد.
مادر که دیگر حواسش به هیچ چیز نیست می ‌گوید عجله کن دخترم، بدو، باید زود برویم.
مادر می ‌دود و زیر لب چیزهایی را زمزمه می ‌کند.
زهرا گوشش را تیز می ‌کند و می ‌شنود که مادر می‌ گوید “لا حول و لا قوة الا بالله”
خدایا، کمکم کن، کمک کن سالم باشد، کمک کن.

بالاخره به سر خیابان می ‌رسند و مادر برای تاکسی دست بلند می ‌کند.
آقا، چهارراه استانبول و با عجله لطفا خیلی سریع.
زهرا دوباره سوال می‌ کند مامان، خبری شده و مادر در حالی که بغضش را فرو می ‌برد و سعی می ‌کند که اشک ‌هایش را پنهان کند می ‌گوید نه دخترم، ان‌ شاء الله که چیزی نشده.

از رادیو اخبار پخش می ‌شود.
مادر زهرا می ‌گوید آقا می ‌شود صدایش را زیاد کنی.
زهرا که کنجکاو می ‌شود، قد کوچکش را از پشت صندلی تاکسی بالا می ‌کشد و دوباره گوش ‌هایش را تیز می ‌کند.
اخبار می‌ گوید صبح امروز در یک حادثه آتش ‌سوزی در ساختمان پلاسکو، این ساختمان به طور کامل تخریب شد و متأسفانه تعدادی از آتش ‌نشانان در این حادثه آسیب دیده‌اند.

ناگهان دلشوره عجیبی در دل زهرا موج می‌ زند و در چشمان مادرش خیره می ‌شود.
مامان، بابا مهدی حالش خوبه.
مادر که سعی می ‌کند دخترش را آرام کند، با نوازش موهای دخترک می‌ گوید آره عزیزم، بابا مهدی حالش خوبه.
صبح که رفت خواب بودی، حالش خوب بود.
اتفاقاً بی ‌سر و صدا رفت که بیدار نشی.

بالاخره به نزدیکی ‌های چهارراه استانبول می ‌رسند.
از دور هم می‌ توان خرابه ‌های ساختمان را دید.
دود خیابان را پر کرده و بوی سوختگی مشام را آزار می ‌دهد.
ماشین ‌های قرمز رنگ آتش ‌نشانی تا چشم کار می ‌کند، گوش تا گوش ایستادند و آژیر می‌ کشند.
جمعیت هم تا چند صد متر آن طرف ‌تر ایستاده است.

مادر دست زهرا را می ‌کشد و با شتاب از تاکسی پیاده می ‌شود و به سرعت به طرف ساختمان پلاسکو حرکت می ‌کند.
زهرای چهار ساله هم که حالا در جریان ماجرا قرار گرفته، با چشمان اشک‌ آلود فقط می ‌دود.
از کنار جمعیت می ‌گذرند، از کنار ماشین‌ ها، از کنار آمبولانس ها، از کنار خرابی‌ ها می‌ گذرند.

مادر دیگر صدایی نمی ‌شنود، انگار که هیچ‌ کس در اطرافش نیست و فقط خودش است که می‌ دود.
می ‌گذرد و می ‌خواهد وارد خرابی ‌های ساختمان شود که آتش ‌نشانان جلویش را می ‌گیرند.
مادر سوال می ‌کند که مهدی کجاست و زهرا به لب ‌های همکاران بابایش خیره می ‌شود.
این بار زهرا تکرار می ‌کند.
بابام کجاست عمو؟ و بغض آتش‌ نشانان بی ‌آنکه جوابی بدهند همگی می ‌ترکد و فقط اشک می ‌ریزند.
یکی از دوستان مهدی، زهرا را بغل می ‌کند و می ‌گوید بابایت؟
بابایت رفته پیش خدا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 2 =